سفر همیشه حکایت باز آمدن تو بود.
نبود؟
تا حالا واسه مرگ کسی اینقدر گریه نکرده بودم. مثل آدمی گریه می کردم که انگار خودش مرده..
۲ساعت تو مسجد فقط به سالها خاطراتی فکر می کردم که داشتم آروم آروم فراموششون می کردم.
به دخترکی فکر می کردم که عاشقانه دوستت داشت. بوی تنتو، گرمای دستاتو، مهربونی ها، صدات، نگاهت،...... همه چی تو. اما ترکت کرد، چون تو گرفتار شده بودی. اون عاشقت بود و تو خماری می کشیدی.
هنوزم مثل آخرین روزی که تو بغلش خوابیدی عاشقته و برای همه خاطره هاش گریه می کنه. خاطره هایی که تو چرت نئشگی تو دود شد.




