تبليغاتX
عكس نجات زندگي از مرگ است

عكس نجات زندگي از مرگ است

بكوش تا عظمت در نگاه تو باشد نه در چيزي كه به آن مينگري...

سفر همیشه حکایت باز آمدن تو بود.

نبود؟

تا حالا واسه مرگ کسی اینقدر گریه نکرده بودم. مثل آدمی گریه می کردم که انگار خودش مرده..

۲ساعت تو مسجد فقط به سالها خاطراتی فکر می کردم که داشتم آروم آروم فراموششون می کردم.

به دخترکی فکر می کردم که عاشقانه دوستت داشت. بوی تنتو، گرمای دستاتو، مهربونی ها، صدات، نگاهت،...... همه چی تو. اما ترکت کرد، چون تو گرفتار شده بودی. اون عاشقت بود و تو خماری می کشیدی.

هنوزم مثل آخرین روزی که تو بغلش خوابیدی عاشقته و برای همه خاطره هاش گریه می کنه. خاطره هایی که تو چرت نئشگی تو دود شد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/25ساعت 13:38  توسط پارميس   | 

روح بی تابم
مثل یک کودک ، بهانه گیر، ناآرام ، می نالد


کودکی با دردهای آدمی آواره در دنیا
کودکی ترسیده از سرما


بازی دنیا نمی خواهد
کودکان بازی کنند آیا؟


دوست دارم کودکی باشم ولی مانند کودکها
بچه باشم
روح بی تابم بیارامد

(هدایتی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/20ساعت 11:22  توسط پارميس   | 

این روزها هوای تو در سرم گیج میزند

این روزها بی بهانه چشمانم خیس میشود

انگار بوی تورا میدهد 

روحم. تنم. زندگیم....

چشمانم را که می بندم تو می آیی.. آرام آرام..

باز میکنم، نیستی.

دوباره میبندم، در آغوشت میکشم... 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/03ساعت 15:13  توسط پارميس   | 

سکوت میکنم

نه واسه اینکه خسته شدم، نه.

واسه اینکه دیگه نمیخوایمت...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/16ساعت 16:35  توسط پارميس   | 

بی گاهان
به غربت
به زمانی که خود در نرسیده بود -

چنین زاده شدم در بیشه جانوران و سنگ،
و قلبم
در خلاء
تپیدن آغاز کرد
***
گهواره تکرار را ترک گفتم
در سرزمینی بی پرنده و بی بهار

نخستین سفرم باز آمدن بود ازچشم اندازهای امید فرسای ماسه و خار،
بی آن که با نخستین قدم های نا آزموده نوپائی خویش
به راهی دور رفته باشم

نخستین سفرم
باز آمدن بود
***
دور دست
امیدی نمی آموخت
لرزان
بر پاهای نوراه
رو در افق سوزان ایستادم
دریافتم که بشارتی نیست
چرا که سرابی در میانه بود
***
دور دست امیدی نمی آموخت
دانستم که بشارتی نیست:
این بی کرانه
زندانی چندان عظیم بود
که روح
از شرم ناتوانی
دراشک
پنهان می شد
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/13ساعت 10:30  توسط پارميس   | 

اکثر علاقه به داشتن ها ؛

نداشتن ِ خیلی از علاقه هاست ! 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/12ساعت 14:11  توسط پارميس   | 

دستی به جام باده و دستی به زلف یار

دست دگر کجاست که خاکی به سر کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/30ساعت 11:1  توسط پارميس   | 

از تکرار درد بیزارم. از تو. خودم. از اون حسی که حالمو بهم میزنه.

الان یه حسی دارم مثل وقتی که زیادی عرق میخوری وتو دلت آشوب میشه. وقتی نیم ساعت تو دسشویی سرت تو کاسه توالته و زور میزنی بالا بیاری. وقتی یه حس گه تو فاصله شکمت تا گلوت میپیچه...... من الان اون حالو دارم و تو هم اون حس گهی که داری تو جونم میپیچی.

می خوام بالا بیارمت.. تو کاسه توالت.......

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/29ساعت 12:19  توسط پارميس   | 

اعتماد کردم.....

دستمو گرفتی و دویدی

گفتی چشاتو ببند

گفتی با هم پرواز میکنیم

گفتی میریم یه جای خوب که عاشقی کنیم، من و تو

گفتی یه دونم تو تموم دنیا

.............

دنیا داره رو سرم، رو این دل بیچاره تو سینه ام  خراب میشه

قرار نبود تنهام بذاری.

من اعتماد کردمو پریدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/08ساعت 16:51  توسط پارميس   | 

پیچ و خم های جاده، نم بارون رو شیشه ماشین، بوی شمال، وقتی سرتو میگیری بیرون از ماشین و باد خنک چالوس با همه شهوت می پیچه تو یقه لباست، دکه های فروش کلوچه، ترشی و میوه های جنگلی و... پر از لذت تکرارن.......

پر از خاطره و حسرت. خاطره خوش لذت تو لحظه هایی که ناب و خالص بودن و حسرت برای روزایی که مثل باد رفتن و جز یادی باقی نمونده. جز یادی در باد، وقتی میپیچه تو موهات و چشماتو میبنده.... 

اگه تمام دیروز و پریروز بارون بباره، فرداش که بری جنگل، زیر پاهات اینقدر آب جمع میشه!!!!

همش بارون بارید. غیر از عاشقی و ما از هم دوریم و چرا تعطیلات تموم نمیشه و... کلی هم یاد بدهکاریها و کارهای نکرده بودم. گاهی هم آفتاب میشد و همشون یادم میرفت!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/18ساعت 9:31  توسط پارميس   |