تبليغاتX
عكس نجات زندگي از مرگ است

عكس نجات زندگي از مرگ است

بكوش تا عظمت در نگاه تو باشد نه در چيزي كه به آن مينگري...

چند روزه که درگیرم که چرا مهربونی ها در مرور زمان تبدیل میشن به یه حس آروم و ممتد. چرا اینقدر بیخودی آدمها مثل هم تکرار میشن و بدتر اینکه حس دوست داشتن که اولش داغه، بعد از چند وقت مثل آدم قبلی میشه و....

امروز تو وبگری ها این جمله جواب سوالم بود. گرچه تلخه ولی فکر کنم واقعی است:

وقتی حسی ابراز نمیشه یعنی نیست..
فوقش هم هست....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/19ساعت 9:7  توسط پارميس   | 

کمی بیا این ورتر

کنارخودم.

نترس.....

می خواهم ببوسمت..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/03ساعت 9:43  توسط پارميس   | 

عکستو گذاشتم رو صفحه کامپیوتر

مهم نیست که دیگه ندارمت یا شاید هیچ وقت دوباره بوی تنتو نکشم تو جسمم...

نیم رخت رو هر روز هزار بار میبوسم.

صورتت زیبا ترین تصویری است مه تا حالا دیدم. بین این همه آدم...

آ آ آ آ آ آ خ خ خ خ خ خ خ  دلم بد جور هواتو کرده.

دارم از بغض میترکم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/27ساعت 10:35  توسط پارميس   | 

نه تاب رفتن دارم از شهری که پر از خاطرات توست،

نه تاب ماندن در هوایی که بوی تو را میدهد...

تابستان، ماسه بازی کنار دریا، تو هوای شرجی تموم شهرهای پر از خاطره. املت های چرب و چایی قهوه خونه ها تو استکان کمر باریک. ماهی سفید برشته و نارنج و پلوی نرم شمال. بوی پرتقال تو کوچه های ساکت ۴ بعد ازظهر وقتی از ساحل میومدیم خونه. صدای جیرجیرکها تا صبح پشت پنجره. کرمهای شب تاب تو بهار خواب. آتیش لب دریا، سیب زمینی های تو آتیش.......

آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آخ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ

حتی فکر کردن به پیچ های جاده چالوس، وقتی کنارم نشستی و لیوان چایی رو با دو تا دستات فشار میدی، قلبمو تا حلقومم میاره بالا.

تابستون از نیمه رد شده ولی دلم نمیاد برم لب دریا و پاهامو تو ماسه های خنک فرو کنم، ولی وقتی سرمو برمیگردونم تو نباشی.

نمیتونم 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/20ساعت 14:53  توسط پارميس   | 

این روزها هوای تو در سرم گیج میزند

این روزها بی بهانه چشمانم خیس میشود

انگار بوی تورا میدهد 

روحم. تنم. زندگیم....

چشمانم را که می بندم تو می آیی.. آرام آرام..

باز میکنم، نیستی.

دوباره میبندم، در آغوشت میکشم... 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/03ساعت 15:13  توسط پارميس   | 

سکوت میکنم

نه واسه اینکه خسته شدم، نه.

واسه اینکه دیگه نمیخوایمت...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/16ساعت 16:35  توسط پارميس   | 

معبـــد قلب مدهــــوش ، دلیل بغض خــــــــــاموش

رفیق خنجر به دست ، یــــــــادم تو رو فــــراموش

تقــــاص دل تنگیــــام ، شــــده شب بیــــــــــداریام

معشــــــوقه ی دل آزار ، یادم تو رو فــــــراموش

تو وبلاگ http://kawa-poetry.blogfa.com/ این شعرو دیدم. (کاملشو) کپی کردم چون دوستش داشتم. هم شعرو هم وبلاگو.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/13ساعت 10:45  توسط پارميس   | 

بی گاهان
به غربت
به زمانی که خود در نرسیده بود -

چنین زاده شدم در بیشه جانوران و سنگ،
و قلبم
در خلاء
تپیدن آغاز کرد
***
گهواره تکرار را ترک گفتم
در سرزمینی بی پرنده و بی بهار

نخستین سفرم باز آمدن بود ازچشم اندازهای امید فرسای ماسه و خار،
بی آن که با نخستین قدم های نا آزموده نوپائی خویش
به راهی دور رفته باشم

نخستین سفرم
باز آمدن بود
***
دور دست
امیدی نمی آموخت
لرزان
بر پاهای نوراه
رو در افق سوزان ایستادم
دریافتم که بشارتی نیست
چرا که سرابی در میانه بود
***
دور دست امیدی نمی آموخت
دانستم که بشارتی نیست:
این بی کرانه
زندانی چندان عظیم بود
که روح
از شرم ناتوانی
دراشک
پنهان می شد
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/13ساعت 10:30  توسط پارميس   | 

اکثر علاقه به داشتن ها ؛

نداشتن ِ خیلی از علاقه هاست ! 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/12ساعت 14:11  توسط پارميس   | 

دستی به جام باده و دستی به زلف یار

دست دگر کجاست که خاکی به سر کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/30ساعت 11:1  توسط پارميس   |